تبليغاتX
< همسايه بارانم در حسرت جانانم
دل نوشته



شمع نيمه مرده
چون بوف بر خرابه دنيا نشسته ايم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم

بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج

بي خود اميد بسته و بي جا نشسته ايم

ما را غم خزان و نشاط بهار نيست

اهسته هم چو خار به صحرا نشسته ايم

گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پافتاده ايم نه از پا نشسته ايم

تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را

ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم

يك دو ز موج حادثه ايمن نبوده ايم

چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم

از عمر جز ملال نديديم و هم چنان

چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم

اتش به جان و خنده به لب بر بساط دهر

چون شمع نيمه مرده چه زيبا نشسته ايم

اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش

كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم

تا هم چو ماهتاب بيايي به بام قصر

مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم

تا با هزار ناز كني يك نظر به ما

ما يك دل و هزار تمنا نشسته ايم

چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم

سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

فريدون مشيري

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط روشنك |