در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدا ماند
از فراز شاخه اویخت
ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تعمید
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید
فصلی که من با تو ماشد
فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری من
تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو اغوش کدوم باد
سایه گاه خستگیم بود
بی تو باید بی تو باید
تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شانه هات و کم می ارم
چشم تو با هق هق من
با شکستن اشنا نیست
این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق نا خوشی ها
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگ های تنم داد
فصلی که من با تو ما شد
فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری من

نمی دانم که می دانی
مرا ویران و اباد می کنی هر دم
چو کودک بی پناهی برایم اغوش باز می کنی دم دم
بگو از من چه می خواهی؟
بگو اخر چه می خواهی؟
تو که می دانی من از خیال اسمان لبریزم
من از شور و شیرین لحظه هایم در فرار و در گریزم
برای بازی تقدیر من همان مهره سیاه و شومم
روشنک

هنگامه امدن مهتاب است
در گوشه سرد اتاق
انتطار زردی را به نظاره نشسته ام
به تو می اندیشم
بی وفا یار
چگونه اتش به جان افروختی؟
چشمه بودی و مرا
عطش اموختی؟
چشمهایم را میبندم
بی صدا در دلم بر تو و این
عشق خزان
میخندم
روشنک

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ ... دنگ
دنگ...

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .
گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم

پی کور سو نوری میگردم
پی دستی شاید
و چون غریقی مانده به دریا
چوبک پوسیده ای را هم ساحل پندارم
خسته از ادمک های رنگی
با قلب های سنگی
من از امروز به فردای جهان لرزانم
وز خودم بیش از همه ترسانم
روشنک

در امد
چه ارزوها داشتم من و دیگر ندارم
چها که میبینم و باور ندارم
چها چها چها که میبینم و باور ندارم
مویه
حذر نجویم از هر چه مرا بر سر اید
گو دراید دراید
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم
برگشت به فرود
اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
چه ارزوها که داشتم من و دیگر ندارم
مخالف
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم که سیر ستاره و ماهتابم نبرده باز
چه ارزوها که داشتیم و دیگر نداریم
خبر نداریم
خوشا کزین بستر دیگر سر بر نداریم
برگشت
در این غم چون شمع ماتم
عجب که از گریه ابم نبرده باز
چها چها چها که میبینم و باور ندارم
چه ارزوها که داشتم من و دیگر ندارم
مهدی اخوان ثالث
ابلهي به عيادت بيماري رفت و بساير نزد او بماند. بيمار گفت: " آنقدر به ديدن من مي آيند كه حالم خرابتر شده است. "
ابله گفت : " مي خواهي بر خيزم . در را ببندم؟ "
بيمار گفت: " آري ، اما از بيرون ببند ! "
.............................................................
قيمت لباس
دزدي لباسي را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزديدند . در راه بر گشت ، رفيقش از او پرسيد : " لباس را چند فروختي ؟ "
گفت : " به همان قيمت كه خريده بودم! "
...........................................................
گروگان
در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
( جحي : شخصيت ظنز آميز معروف در ادبيات
..............................................................
كلاه
كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ ! "
**********************************************************
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
اوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این اتش نهفته به جان را
خاموش می کنم؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو افتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
در اسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من اسمان ابی است
ابی مثل همیشه
ابی
حمید مصدق
اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بي خود اميد بسته و بي جا نشسته ايم
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
اهسته هم چو خار به صحرا نشسته ايم
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پافتاده ايم نه از پا نشسته ايم
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم
يك دو ز موج حادثه ايمن نبوده ايم
چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم
از عمر جز ملال نديديم و هم چنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم
اتش به جان و خنده به لب بر بساط دهر
چون شمع نيمه مرده چه زيبا نشسته ايم
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم
تا هم چو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم
تا با هزار ناز كني يك نظر به ما
ما يك دل و هزار تمنا نشسته ايم
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم
فريدون مشيري

من خسته تر از انم
کز عشق سخن گویم
بگذار بگذار
بیارامم
در بستری از خاک
خاک این خاک پاک
شاید شاید که باشد
جایی برای ارمیدن
بگذار بگذار
بیارامم در بستری از این خاک
خاک این خاک پاک
روشنک
دوستی کی اخر امد دوستداران را چه شد
اب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسانرا چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر امد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس بمیدان در نمیاید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش امد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
حرفهايم گفتنيست ايا؟
يا كه چون بغض
در گلو بايد شكست
اگر از مرگ گويم
بايد ايا كه دهانم را دوخت با فرياد؟
يا كه بر دار كشيد خسته از تكرار را
اگر دلي شكسته است
جايي براي دشنه است؟
اگر نفس بريده است
جايي براي شكوه است؟
حرفهايم گفتنيست ايا؟
يا كه چون بغض در گلو بايد شكست؟...
روشنك

دري در روشني انتظارم روييد
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد
سايه اي در من فرود امد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد
پس من كجا بودم؟
شايد زندگيم در جاي گمشده اي نوسان داشت
ومن انعكاسي بودم
كه بي خودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
و در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت
من در پس در تنها مانده بودم
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود
در گنگي ان ريشه داشت
ايا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هوشياري خلوت خوابم را الود
ايا اين هوشياري خطاي تازه من بود؟
در تاريكي بي اغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم را در اين روشني اين بيداري تماشا كردم
ايا من سايه گمشده خطايي نبودم؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي اغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود
سهراب سپهري

من او را خواب دیدم
وما بخشیدیم یکدیگر را
نه خطایمان را
و نه عشقمان را
بلکه عقایدمان را
من او را خواب دیدم
ولی او مرا خواب ندید..
شیرین

وقتی که کودکی
با چشمهای تر
اسمان را خواب می بیند
وقتی که دختری
برای لقمه ای
عطش خفته ای رابیدار میکند
دل من میگیرد
وقتی که خواهرم
خورشید را پشت
ابرهای کاغذی
نقاشی میکند
وقتی که یاسمن
دختر همسایه
در انتظار مادرش
تا صبح گریه می کند
دل من میگیرد
دل من برای من
برای تو
برای او می گیرد.روشنک
در اين پليد دخمه ها
سياه ها كبودها
بخارها و دودها؟
ببين چه تيشه ميزني
به ريشه جوانيت
به عمر و زندگانيت
به هستيت جوانيت
تبه شدي و مردني
به گوركن سپردني
چه مي كني؟چه مي كني؟
چه مي كنم؟بيا ببين
كه چون يلان تهمتن
چه سان نبرد ميكنم
اجاق اين شراره را
كه سوزد و گدازدم
چو اتش وجود خود
خموش و سرد مي كنم
كه بود و كيست دشمنم؟
يگانه دشمن جهان
هم اشكار هم نهان
همان روان بي امان
زمان زمان زمان زمان
سپاه بي كران او
دقيقه ها و لحظه ها
غروب و بامدادها
گذشته ها و يادها
رفيق ها و خويش ها
خراش ها و ريش ها
سراب نوش و نيش ها
فريب شايد و اگر
چو كاش هاي كيش ها
بسا خسا به جاي گل
بسا پسا چو پيش ها
دروغ هاي دست ها
چو لاف هاي مست ها
به چشم ها غبار ها
به كار ها شكست ها
نويد ها درود ها
نبود ها و بود ها
سپاه پهلوان من
به دخه ها و دام ها
پياله ها و جام ها
نگاه ها سكوت ها
جويدن بروتها
شراب ها و دود ها
سياه ها كبود ها
بيا ببين بيا ببين
چه سان نبرد مي كنم
شكفته هاي سبز را
چگونه زرد مي كنم
مهدي اخوان ثالث

یادش بخیر اون روزای پاک کودکی
روزای سادگی و صداقت وخوشبختی
یادش بخیر قایم موشک بازی
تو حیاط خونه مادر بزرگ
یاد مامان بازی و اون خوردنی ها
لواشک و بستنی و ....
راستی میگم
یادت میاد گلاب خانم
عروسک قشنگ من
تموم شادی من
بازی با اون خوشگله بود
اخ...که چقدر ساده بودیم
عاشق ماه پیشونی
توی قصه ها بودیم
یادته شبای عید
تا بابا لای قران و باز کنه
عیدی من و تو رو سوا کنه
دلمون هی تاپ و توپ صدا می داد
اخ...که چقدر ساده بودیم
با یک کاغذ رنگی و یک بادبادک
دنیایی ما راضی بودیم
اما امروز چی شدیم؟
دیو تو قصه ها شدیم....
اخ...که چه بد بازی رو باختیم
مگه نه؟....
دنیا رو با بهای اون سادگی ها
عجب شناختیم
مگه نه؟.....روشنک

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی
تو من و دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور
که دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که من و دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونیت
به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شب و دریدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق اخر من
به سلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور
که دوریت برای من شده عادت...

ای وفادار قدیمی!
روزگارم تلخ است
خالی از لبخند است
اسمان دل من
عاری از رنگین کمان هفت رنگ است
اینجا اسمان دل تنگ است
خورشید بی رنگ است
جای تو کنار من
بهترینم
نمیدانی چقدر خالی و سبز است.روشنک

می روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی برو دیوانه گیهای مرا
انچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می روم دیگر نمی خواهم برای هیچکس
حالت غمگین چشمانم ملال اور شود
باید این بازنده ی هر بار-جان عاشقم-
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود
ماندنم بیهوده است امکان ندارد هیچ وقت
این من دیرین من
یک ادم دیگر شود"شيرين خسروي"

هنگام رقص شاپرک
از هم اغوشی گل با شبنم
من تو را از تپش اینه ها
من تو را از لبخند پرسیدم
اما تو مرا از اشک اسمان
از سکوت نمناک پاییز
از قلب فسرده زمین بخواه
مرا خواهی یافت.روشنک

اي خدا اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانايي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا اي همنواي ناله پروردگانت
زين جهان تنها تو با سوز دل من اشنايي
اشك ميغلتد به مژگانم ز شرم روسياهي
اي پناه بي پناهان!مو سپيد روسياه
بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم
تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم
واي بر من با جهاني شرمساري كي توانم
تا به درگاهت برارم نيمه شب دست نيازي؟
با چنين شرمندگي ها كي ز دست من برايد
نا جويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟
اي بسا شب خواب نوشين گرم ميغلتد به چشمم
خواب مي بينم چو مرغي مي پرم در اسمان ها
پيكر الوده ام را خواب نوشين مي ربايد
روح من در جستجوي مي پرد تا بي كران ها
بر تن الوده منگر روح پاكم را نظر كن
دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگي ها
من به تو رو كرده ام بر استانت سر نهادم
دوست دارم بندگي را با همه شرمندگي ها
مهربانا با دلي بشكسته رو سوي تو كردم
رو كجا ارم اگر از درگهت گويي جوابم
بي كسم در سايه مهر تو ميجويم پناهي
از كجا يابم خدايي گر بكويت ره نيابم؟
اي خدا اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانايي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا اي همنواي ناله پروردگانت
زين جهان تنها تو با سوز دل من اشنايي
مهدي سهيلي

رخت خواهم بست
من از این شهر زیان
دور خواهم شد
من از این وادی شب
ترک خواهم کرد عشق را
ان زمان که اوج بودنش
لحظه نمناک هم اغوشی است
ننگ باد بر شما خاکیان بی اسمان
و سلام می کنم
به راهیان اسمان
و به عشق
و به نور
و از پروانه
پروانه شدن را خواهم اموخت.روشنك
جان به جانان كي رسد جانان كجا و جان كجا
ذره است اين افتاب است ان كجا و اين كجا
دست ما گيرد مگر در راه عشقت جذبه اي
ورنه پاي ما كجا وين راه بي پايان كجا
ترك جان گفتم نهادم پا به صحراي طلب
تا در ان وادي مرا از تن برايد جان كجا
جسم جان فرسود من چون اورد تاب فراق
اين تن لاغر كجا بار غم هجران كجا
در لب يار است اب زندگي در حيرتم
خضر مي رفت از پي سرچشمه حيوان كجا
چون جرس با ناله عمري شد كه ره طي مي كند
تا رسد هاتف به گرد محمل جانان كجا
هاتف اصفهاني

سايه شدم و صدا كردم
كو مرز پريدن ها ديدن ها؟كو اوج "نه من" دره او؟
وندا امد لب بسته بپو
مرغي رفت تنها بود پر شد جام شگفت
وندا امد بر تو گوارا باد تنهايي تنها باد
دستم در كوه سحر"او" مي چيد "او"مي چيد
و ندا امد و هجومي از خورشيد
از صخره شدم بال.در هر گام دنيايي زيباتر تنهاتر
و ندا امد:بالاتر بالاتر
اوازي از راه دور:جنگل ها مي خوانند؟
و ندا امد:خلوت ها مي ايند
و شياري ز هراس
و ندا امد پرده ز هم وا بايد درها هم
وندا امد:پرها هم
سهراب سپهري

به راستی چرا ؟
چرا صداقت گوهر نایاب دریای قلب ها شده
تا به کی بازی تلخ سنگ و شیشه
من وجودم از صدای شکستنم پر شده است
تو بگو ای بی وفا
می شنوی ایا؟صدای شکستن من است
صدای بی صدای پژمردن من
بگو اخر تا کجا بازی رنگ و ریا
..

پس از مرگم چه خواهد شد؟
گمان نکن که اسمان ابری شود
یا باغ همسایه از اطلسی خالی شود
یا بلبلی از خواندن شوق گلی خسته شود
یا که قلبی از هجرتم پاره شود
خوب میدانم
هیچ نخواهد شد
تنها
تنهایی از تنهایی تلخی
رها خواهد شد.روشنک

صداي تو خوب است
صداي تو اغاز طلوع است
صداي تو باران
صداي تو بوسه
بر گونه هاي سرد سكوت است
روشنک
یکی بود
یکی نبود
یک قایق قدیمی
یک چشمه صمیمی
اما بازم
یک قصه قدیمی
یک زورق شکسته
افتاده در یک چشمه
خسته و تنها شده
عاشق دریا شده
اون زورق شکسته
دلبسته چشمه زیبا شده
اما بازم
یک قصه قدیمی
یک چوبک شکسته
یک چشمه رهیده
ای قصه قصه قصه
قایق به گل نشسته... .روشنک

وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت
در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل ميدادت
برسان بندگي دختر رز گو بدر اي
كه دم و همت ما كرد ز بند ازادت
شادي مجلسيان در قدم و مقدم تست
جاي غم باد مران دل كه نخواهد شادت
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور كزان تفرقه ات باز اورد
طالع مامور و دولت مادر زادت
حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بيادت
******************************
سلام دوستان بهاري امدن سرو و نسرين و سمن بر همه شما مبارك باد.به اميد فرا رسيدن گلي كه بهار درانتظار ديدارش است
اللهم عجل لوليك الفرج.![]()

کوله بار غم بسته
راه بی راهبر سخت است
شهر پر زمردان پست است
اه...
بگذار که لحظه ای
شانه های خسته را
از کوله بار تهی ز خویش
خالی کنم
کوله بارم نیست
جز متاعی کز بازار خیانت شما
به نام صدات خریدم
ایا در این میان
در این ظلمتکده ویران
کسی مانده
تا عطش صداقتم را
با جرعه ای از ایمان
سیراب کند؟...
روشنک

با مني و ديده ات به سوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از ان دمي كه بي خبر زمن
بر كشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه توام به هر كجا روي
سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه بر گزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم
خواهم از تو...در تو اورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم...دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستني است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستني است؟
ديدمت شبي به خواب و سر خوشم
وه...مگر به خواب ها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم وز شاخه ها بچينمت
شعله مي كشد به ظلمت شبم
اتش كبود ديدگان تو
ره مبند...بلكه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
فروغ فرخزاد
بوی تعفن دهد
جامه تقوایشان
قطع شود
قطع باد
دست گنه کارشان
چهره ننگینشان رنگ خیانت گرفت
ابی دل هایشان رنگ ظلالت گرفت
خسته ام
خسته ام
خسته تر از باد دی
نوگل باغ علی
![]()
![]()
![]()
![]()
دسته گل احمدی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مهدی زهرا بیا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مهدی زهرا بیا![]()
![]()
![]()
اللهم عجل لولیک الفرج
...

بهارت جاودان باد
ز بال بلبلانت سایبان باد
به نزدیک چمن در بزم لاله
تو را یادی ز دور افتادگان باد
سیاوش کسرایی

وندر ان عرصه سرما کمر سرو شکست
نازکانه تن خود را ننهفتی گل یخ!
سکشی های تبارت را ای ریشه به خاک
تو چه زیبا به زمستان ها گفتی گل یخ!
تا سر از سنگ بر اوردی دلتنگ به شاخ
از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی؟گل یخ!
امدی عطر وفا اوردی
همه افسانه های بیبرگ وبری ها رارفتی گل یخ!
چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
که چو گل ها همه خفتند تو بیدار نخفتی گل یخ!
راستی را که چه جان بخش به سرمای سیاه
شعله گون در نگه دوست شکفتی گل یخ!
سياوش كسرايي

سلام.راستش من هنوز خودم حال و هوام زياد بهاري نيست هنوز خاكستر زمستون با منه.اما اين روزا توي خيابون كه رفتم مردم و مي ديدم كه اماده اومدن بهار مي شدن با خودم گفتم كاش دلهاشونم بهاري باشه.دست اكثر اونا يه جام بلور نقلي هست كه يه ماهي كوچولوي شيطون هي خودشو اين در و اون در ميزنه...با خودم فكر كردم كه پيش دستي كنم سفره امسالت و من پهن كنم.سفره امسال تو دل منه با هفتا ارزوي قشنگ![]()
سبزه .الهي هميشه زندگيت به سبزي همين سبزه هاي تازه رسته زيبا و با طراوت باشه![]()
سيب.الهي سيب احساست هميشه قرمز و ابدار باشه
سير و سركه.الهي هيچ وقت دلت واسه كسي كه ارزششو نداره مثل سير و سركه نجوشه
سكه.الهي سكه بخت و اقبالت هميشه درخشان و طلايي باشه
سمنو.الهي زندگي هميشه به كامت شيرين باشه
سنجد.الهي غمهايت مثه سنجد كوتاه و زودگذر باشه

در لحظه ی بی کران بی تابی
در سایه مجنون نشستم باز مست و لاابالی
مست از شراب تلخ بیداری
کوچه خیال من پر شده از نگاه تو
کلام بی صدای تو
خنده ی بی ریای تو
اما باز هم شب بود و تنهایی
کابوس بیداری
دستهای سرد و پوشالی روشنک

خواب ديدم
من به ديدار خدا خواهم رفت
بعد هم اغوشي گرم خورشيد با زمين بي تاب
در شبي ادينه
با دو بال رويا و لبي پر لبخند
و دلي بي پروا
من به ديدار خدا خواهم رفت روشنک

تو گفتی زمستان که رخت برندد می ایی
من امروز قلبم از برف سال ها اکنده است
اما
شاید از پس زمستان فردا بهاری باشد...
روشنک

مرا عهدی است با جانان
که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را
چو جان خویشتن دانم
.jpg)


