تبليغاتX
< همسايه بارانم در حسرت جانانم
دل نوشته



يه كوچولو بخند
عيادت

ابلهي به عيادت بيماري رفت و بساير نزد او بماند. بيمار گفت: " آنقدر به ديدن من مي آيند كه حالم خرابتر شده است. "
ابله گفت : " مي خواهي بر خيزم . در را ببندم؟ "
بيمار گفت: " آري ، اما از بيرون ببند ! "

.............................................................

قيمت لباس

دزدي لباسي را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزديدند . در راه بر گشت ، رفيقش از او پرسيد : " لباس را چند فروختي ؟ "
گفت : " به همان قيمت كه خريده بودم! "

...........................................................

گروگان

در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
( جحي : شخصيت ظنز آميز معروف در ادبيات

..............................................................

كلاه

كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ !
"

**********************************************************

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط روشنك |