ابلهي به عيادت بيماري رفت و بساير نزد او بماند. بيمار گفت: " آنقدر به ديدن من مي آيند كه حالم خرابتر شده است. "
ابله گفت : " مي خواهي بر خيزم . در را ببندم؟ "
بيمار گفت: " آري ، اما از بيرون ببند ! "
.............................................................
قيمت لباس
دزدي لباسي را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزديدند . در راه بر گشت ، رفيقش از او پرسيد : " لباس را چند فروختي ؟ "
گفت : " به همان قيمت كه خريده بودم! "
...........................................................
گروگان
در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
( جحي : شخصيت ظنز آميز معروف در ادبيات
..............................................................
كلاه
كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ ! "
**********************************************************


