تبليغاتX
< همسايه بارانم در حسرت جانانم
دل نوشته



بعد از تو در شبان تیره و تار من

دیگر چگونه ماه

اوازهای طرح جاری نورش را

تکرار می کند

بعد از تو من چگونه

این اتش نهفته به جان را

خاموش می کنم؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو؟این مباد که بعد از تو نیستم

بعد از تو افتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در اسمان زندگیم مهر و ماه نیست

بعد از من اسمان ابی است

ابی مثل همیشه

ابی

حمید مصدق


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط روشنك |


شمع نيمه مرده
چون بوف بر خرابه دنيا نشسته ايم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم

بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج

بي خود اميد بسته و بي جا نشسته ايم

ما را غم خزان و نشاط بهار نيست

اهسته هم چو خار به صحرا نشسته ايم

گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پافتاده ايم نه از پا نشسته ايم

تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را

ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم

يك دو ز موج حادثه ايمن نبوده ايم

چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم

از عمر جز ملال نديديم و هم چنان

چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم

اتش به جان و خنده به لب بر بساط دهر

چون شمع نيمه مرده چه زيبا نشسته ايم

اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش

كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم

تا هم چو ماهتاب بيايي به بام قصر

مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم

تا با هزار ناز كني يك نظر به ما

ما يك دل و هزار تمنا نشسته ايم

چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم

سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

فريدون مشيري

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط روشنك |


خاک

من خسته تر از انم

کز عشق سخن گویم

بگذار بگذار

بیارامم

در بستری از خاک

خاک این خاک پاک

شاید شاید که باشد

جایی برای ارمیدن

بگذار بگذار

بیارامم در بستری از این خاک

خاک این خاک پاک

روشنک

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط روشنك |


یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی اخر امد دوستداران را چه شد

اب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسانرا چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر امد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس بمیدان در نمیاید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش امد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش

از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط روشنك |