وقتی که کودکی
با چشمهای تر
اسمان را خواب می بیند
وقتی که دختری
برای لقمه ای
عطش خفته ای رابیدار میکند
دل من میگیرد
وقتی که خواهرم
خورشید را پشت
ابرهای کاغذی
نقاشی میکند
وقتی که یاسمن
دختر همسایه
در انتظار مادرش
تا صبح گریه می کند
دل من میگیرد
دل من برای من
برای تو
برای او می گیرد.روشنک
در اين پليد دخمه ها
سياه ها كبودها
بخارها و دودها؟
ببين چه تيشه ميزني
به ريشه جوانيت
به عمر و زندگانيت
به هستيت جوانيت
تبه شدي و مردني
به گوركن سپردني
چه مي كني؟چه مي كني؟
چه مي كنم؟بيا ببين
كه چون يلان تهمتن
چه سان نبرد ميكنم
اجاق اين شراره را
كه سوزد و گدازدم
چو اتش وجود خود
خموش و سرد مي كنم
كه بود و كيست دشمنم؟
يگانه دشمن جهان
هم اشكار هم نهان
همان روان بي امان
زمان زمان زمان زمان
سپاه بي كران او
دقيقه ها و لحظه ها
غروب و بامدادها
گذشته ها و يادها
رفيق ها و خويش ها
خراش ها و ريش ها
سراب نوش و نيش ها
فريب شايد و اگر
چو كاش هاي كيش ها
بسا خسا به جاي گل
بسا پسا چو پيش ها
دروغ هاي دست ها
چو لاف هاي مست ها
به چشم ها غبار ها
به كار ها شكست ها
نويد ها درود ها
نبود ها و بود ها
سپاه پهلوان من
به دخه ها و دام ها
پياله ها و جام ها
نگاه ها سكوت ها
جويدن بروتها
شراب ها و دود ها
سياه ها كبود ها
بيا ببين بيا ببين
چه سان نبرد مي كنم
شكفته هاي سبز را
چگونه زرد مي كنم
مهدي اخوان ثالث

یادش بخیر اون روزای پاک کودکی
روزای سادگی و صداقت وخوشبختی
یادش بخیر قایم موشک بازی
تو حیاط خونه مادر بزرگ
یاد مامان بازی و اون خوردنی ها
لواشک و بستنی و ....
راستی میگم
یادت میاد گلاب خانم
عروسک قشنگ من
تموم شادی من
بازی با اون خوشگله بود
اخ...که چقدر ساده بودیم
عاشق ماه پیشونی
توی قصه ها بودیم
یادته شبای عید
تا بابا لای قران و باز کنه
عیدی من و تو رو سوا کنه
دلمون هی تاپ و توپ صدا می داد
اخ...که چقدر ساده بودیم
با یک کاغذ رنگی و یک بادبادک
دنیایی ما راضی بودیم
اما امروز چی شدیم؟
دیو تو قصه ها شدیم....
اخ...که چه بد بازی رو باختیم
مگه نه؟....
دنیا رو با بهای اون سادگی ها
عجب شناختیم
مگه نه؟.....روشنک

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی
تو من و دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور
که دوریت برای من شده عادت
ناجی عاطفه من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که من و دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونیت
به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شب و دریدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوریت
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق اخر من
به سلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من مخور
که دوریت برای من شده عادت...

ای وفادار قدیمی!
روزگارم تلخ است
خالی از لبخند است
اسمان دل من
عاری از رنگین کمان هفت رنگ است
اینجا اسمان دل تنگ است
خورشید بی رنگ است
جای تو کنار من
بهترینم
نمیدانی چقدر خالی و سبز است.روشنک


