می روم شاید کمی حال شما بهتر شود
می گذارم با خیالت روزگارم سر شود
از چه می ترسی برو دیوانه گیهای مرا
انچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود
می روم دیگر نمی خواهم برای هیچکس
حالت غمگین چشمانم ملال اور شود
باید این بازنده ی هر بار-جان عاشقم-
تا به کی بازیچه این دست بازیگر شود
ماندنم بیهوده است امکان ندارد هیچ وقت
این من دیرین من
یک ادم دیگر شود"شيرين خسروي"

هنگام رقص شاپرک
از هم اغوشی گل با شبنم
من تو را از تپش اینه ها
من تو را از لبخند پرسیدم
اما تو مرا از اشک اسمان
از سکوت نمناک پاییز
از قلب فسرده زمین بخواه
مرا خواهی یافت.روشنک

اي خدا اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانايي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا اي همنواي ناله پروردگانت
زين جهان تنها تو با سوز دل من اشنايي
اشك ميغلتد به مژگانم ز شرم روسياهي
اي پناه بي پناهان!مو سپيد روسياه
بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم
تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم
واي بر من با جهاني شرمساري كي توانم
تا به درگاهت برارم نيمه شب دست نيازي؟
با چنين شرمندگي ها كي ز دست من برايد
نا جويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟
اي بسا شب خواب نوشين گرم ميغلتد به چشمم
خواب مي بينم چو مرغي مي پرم در اسمان ها
پيكر الوده ام را خواب نوشين مي ربايد
روح من در جستجوي مي پرد تا بي كران ها
بر تن الوده منگر روح پاكم را نظر كن
دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگي ها
من به تو رو كرده ام بر استانت سر نهادم
دوست دارم بندگي را با همه شرمندگي ها
مهربانا با دلي بشكسته رو سوي تو كردم
رو كجا ارم اگر از درگهت گويي جوابم
بي كسم در سايه مهر تو ميجويم پناهي
از كجا يابم خدايي گر بكويت ره نيابم؟
اي خدا اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانايي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا اي همنواي ناله پروردگانت
زين جهان تنها تو با سوز دل من اشنايي
مهدي سهيلي

رخت خواهم بست
من از این شهر زیان
دور خواهم شد
من از این وادی شب
ترک خواهم کرد عشق را
ان زمان که اوج بودنش
لحظه نمناک هم اغوشی است
ننگ باد بر شما خاکیان بی اسمان
و سلام می کنم
به راهیان اسمان
و به عشق
و به نور
و از پروانه
پروانه شدن را خواهم اموخت.روشنك


