تبليغاتX
< همسايه بارانم در حسرت جانانم
دل نوشته



جانان

جان به جانان كي رسد جانان كجا و جان كجا

ذره است اين افتاب است ان كجا و اين كجا

دست ما گيرد مگر در راه عشقت جذبه اي

ورنه پاي ما كجا وين راه بي پايان كجا

ترك جان گفتم نهادم پا به صحراي طلب

تا در ان وادي مرا از تن برايد جان كجا

جسم جان فرسود من چون اورد تاب فراق

اين تن لاغر كجا بار غم هجران كجا

در لب يار است اب زندگي در حيرتم

خضر مي رفت از پي سرچشمه حيوان كجا

چون جرس با ناله عمري شد كه ره طي مي كند

تا رسد هاتف به گرد محمل جانان كجا

هاتف اصفهاني

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط روشنك |


تنها باد

سايه شدم و صدا كردم

كو مرز پريدن ها ديدن ها؟كو اوج "نه من" دره او؟

وندا امد لب بسته بپو

مرغي رفت تنها بود پر شد جام شگفت

وندا امد بر تو گوارا باد تنهايي تنها باد

دستم در كوه سحر"او" مي چيد "او"مي چيد

و ندا امد و هجومي از خورشيد

از صخره شدم بال.در هر گام دنيايي زيباتر تنهاتر

و ندا امد:بالاتر بالاتر

اوازي از راه دور:جنگل ها مي خوانند؟

و ندا امد:خلوت ها مي ايند

و شياري ز هراس

و ندا امد پرده ز هم وا بايد درها هم

وندا امد:پرها هم

سهراب سپهري


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط روشنك |