تبليغاتX
همسايه بارانم در حسرت جانانم


همسايه بارانم در حسرت جانانم

دل نوشته

اسمان ابریست

دل من میبارد

ودر هوای پاییزی

این خیال سرد رنگ میبازد

پشت این پنجره های بسته تنهایی

تنها صدا

صدای نمناک غربتی کهنه

در هزارتوی این شب تاریک است

اسمان میبارد

دستهای کوچکم در باغچه شب

تا سپیده دم گل اندوه میکارد

روشنک

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط روشنك| |

گلايه


براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و، نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا، صدا كه مرهم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عزيز دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم گله‌اي نيست
گر هم گله‌اي هست دگر حوصله‌اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه، هر لحظه جز اين دستِ مرا مشغـله‌اي نيست

ديريست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروريخته‌ام چلچله‌اي نيست،
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هرچند كه تا منزل تو فاصله‌اي نيست،

روبروي تو كيم من يه اسير سرسپرده
چهره‌ تكيده‌اي كه تو غبار آينه مُرده
من براي تو چي‌هستم كوه تنهاي تحمل
بين ما پل عذابه من خسته پايه پل

اي كه نزديكي مثل من به من اما خيلي دوري
خوب نگام كن تا ببيني چهره درد و صبوري
كاشكي مي‌شد تو بدوني من براي تو چي هستم
از تو بيش از همه دنيا از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام غرور سنگم اما شكسته‌ام
كاشكي از عصاي دستم يا كه از پشت شكسته‌ام
تو بخوني تا بدوني از خودم بيش از تو خسته‌ام
ببين كه خسته‌ام تنها غرور عصاي دستم

از عذاب با تو بودن در سكوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق من تجسم عذابم
تو سراپا بي‌خيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خسته‌ام رو تا كرد

زير بار با تو بودن يه ستون نيمه جونم
اينكه اسمش زندگي نيست جون به لبهام مي‌رسونم
هيچي جز شعر شكستم قصه فرداي من نيست
اين ترانه زواله اين صدا صداي من نيست

از عذاب با تو بودن يه ستون نيمه جونم
اينكه اسمش زندگي نيست جون به لبهام مي‌رسونم
تو سراپا بيخيالي من همه تحمل درد
تو نفهميدي چه دردي زانوي خسته‌ام رو تا كرد
 

اردلان سرافراز
 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط روشنك| |

در گوشه ی سرد خلوت تنها مینشینم

این رسم دیرین من است

میستایمش گاه چون هندو بودا را

میسرایمش چون شاعری معشوق را

گاه سنگ میزنم با پنجه های خسته ام دیوار

این قلعه تاریکی را

از سکوت ووحشت این تنهایی چون زنی

گم کرده ارزو از اعماق وجود فریاد میکشم

چرا؟

کدامین نگاه من پجمرد گل سرخ امیدت را

اخر نفرین شده کدام گناه زمینم؟

شمشیرهایتان اهیخته زهر کدامین کین است؟

لبخند میزنید..

این رسم دیرین شماست

چرا بیش از این قلب مرده ام را خنجر میزنید..؟

روشنک

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط روشنك| |

دلا در روزه مهمان خدایی

طعام آسمانی را سرایی

درین مه چون در دوزخ ببندی

هزاران در ز جنت‏برگشایی...

کلیات شمس

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط روشنك| |

درهوایت بی‌قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز بعد

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط روشنك| |

مپرس از من که" من" دیگر میان نیست

مگو با من که ساقی می پیمانه ات کیست؟

که من را جز لبت پیمانه ای نیست

مرا جز عشق تو افسانه ای نیست

مرا جز مرگ دگر اسایه ای نیست

روشنک

 

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط روشنك| |

عشق تنها کار بی چرای عالم است

چه  افرینش بدان پایان میگیرد

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به "بودن"نیالوده است

که اگر جامه وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود

شهید دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط روشنك| |

چون همیشه تنها

در دل این شب ها

شیشه دردی به دست

میروم من مست مست

مست از پندار خود

از خیال یار خود

میروم تا کوی یار

تا که بینم روی او

گیسو و ابروی او

میروم من هم چنان

لاابالی بی امان

شیشه دردی به دست

میروم من

مست مست...

روشنک

نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط روشنك| |

 

تو در آئینه ی خیال من

تک درخت کاجی

در بالا دست ها٬ در دور دست ها

ساکت و آرام

نشسته در پناه کوهی٬بر صخره ی سنگی

تنها ی تنها

دورِ دور

در افق های جاری از ارغوان

کوله بارت برگ

برگ همیشه سبز

دستهایت باز اما پر ز برف

استواری تو٬ پابرجا

اما غمگین٬ اما خسته ٬ اما تنها

******

گرچه ابریست میان دستهامان

اما باد

بوی برگهایت را

هر سحرگاه

تا چشمانم می آورد

و پائیز دلم را سرسبز می کند

فاطیما

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 10:51 قبل از ظهر توسط روشنك| |

چه لحظه هايي چه لحظه هاي سنگين و تلخيه وقتي حس ميكني بين يه ديوار سنگي هستي و همه چيز اونقدر بهت فشار مياره كه حس ميكني استخوانهايت داره جا به جا ميشه وقتي تو خودت جا نميگيري وقتي اسمونم طاقت نگاه ابري تو رو نداره وقتي ميبيني دور تا دورت ادمكايي گرفتند كه تو خودتم بي بهونه يكي از اونايي وقتي كه تو تنهايي خودت جون ميدي دنبال يه جاي خالي يه صفحه سفيد ميگردي اما دور تا دورت خاكستري و سياهه.چقدر تلخه وقتي ميخواي بباري اما يه اسموني پيدا نميكني وقتي كه تنها تنهاي تنهايي اونوقته كه خودت و بندازي تو اغوش خدا اونقدر بباري كه خدا خودش با سر انگشتاي قشنگش اشكاي گرمت و پاك بكنه اونوقت سرت و بكني بالا و بگي خدايا چرا؟؟؟؟چرا دنياي قشنگت و دنيايي كه تو با عشق ساختي اينقدر غريبه پس كجاست اون ادمي كه تو افريدي؟اينها كه همشون توي خودشون غرق شدن وقتي نگاه ميكني همشون رنگ غربت و بيگانگي از وجودشون ميباره حتي خودم.. اخ خدايا چقدر تنهاييم وقتي اين همه دلتنگم با خودم ميگم نگاه كن مگر فقط تويي؟هر كسي ميبيني تنهاي تنهاست پس اينقدر شكوه نكن اما مگه ميشه؟وقتي ميبيني هستي اما نيستي وقتي هستند اما نيستند؟اره خدايا شكرت كه ميتونم نفس بكشم و با تنهاييم با تو رفيق بشم با تو بگم با تو گريه كنم سرم و رو شونه هات بذارم وقتي كه تو باشي تو و تنها تو.. شيرينه اما خدايا...بازهم سكوت تمام نگفته هاي من است..

نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط روشنك| |


Design By : Night Skin