تبليغاتX
< همسايه بارانم در حسرت جانانم
دل نوشته



زمان..
 دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
 پس اگر می گریم
 گریه ام بی ثمر است
 و اگر می خندم
 خنده ام بیهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی اید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می اید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط روشنك |


روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .

 گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .

 اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟

مرد پاسخ داد : نه .

 حضرت فرمود : چرا ؟

گفت :

 آنچه پروردگارم  برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم  می خواهم

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط روشنك |


من در این تاریکی

پی کور سو نوری میگردم

پی دستی شاید

و چون غریقی مانده به دریا

چوبک پوسیده ای را هم ساحل پندارم

خسته از ادمک های رنگی

با قلب های سنگی

من از امروز به فردای جهان لرزانم

وز خودم بیش از همه ترسانم

روشنک

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط روشنك |


چه ارزوها

در امد

چه ارزوها داشتم من و دیگر ندارم

چها که میبینم و باور ندارم

چها چها چها که میبینم و باور ندارم

مویه

حذر نجویم از هر چه مرا بر سر اید

گو دراید دراید

که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم

برگشت به فرود

اگرچه باور ندارم که یاور ندارم

چه ارزوها که داشتم من و دیگر ندارم

مخالف

سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز

نه خوابم که سیر ستاره و ماهتابم نبرده باز

چه ارزوها که داشتیم و دیگر نداریم

خبر نداریم

خوشا کزین بستر دیگر سر بر نداریم

برگشت

در این غم چون شمع ماتم

عجب که از گریه ابم نبرده باز

چها چها چها که میبینم و باور ندارم

چه ارزوها که داشتم من و دیگر ندارم

مهدی اخوان ثالث

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 و ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط روشنك |


يه كوچولو بخند
عيادت

ابلهي به عيادت بيماري رفت و بساير نزد او بماند. بيمار گفت: " آنقدر به ديدن من مي آيند كه حالم خرابتر شده است. "
ابله گفت : " مي خواهي بر خيزم . در را ببندم؟ "
بيمار گفت: " آري ، اما از بيرون ببند ! "

.............................................................

قيمت لباس

دزدي لباسي را ربود و به بازار برد تا بفروشد . در بازار لباس را از او دزديدند . در راه بر گشت ، رفيقش از او پرسيد : " لباس را چند فروختي ؟ "
گفت : " به همان قيمت كه خريده بودم! "

...........................................................

گروگان

در خانه ي جحي را كندند و دزديدند . او هم رفت و در مسجدي را از جا كند و به خانه برد. گفتند :
" چرا چنيني كردي و در خانه ي خدا را كندي ؟ "
گفت:
" خدا خوب مي داند كه در خانه ي مرا چه كسي دزديده است . هر وفت دزد را به من بسپارد ، من هم در خانه اش را پس مي دهم ! "
( جحي : شخصيت ظنز آميز معروف در ادبيات

..............................................................

كلاه

كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
" من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
كجل گفت:
" انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
آورد ؟ !
"

**********************************************************

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط روشنك |


بعد از تو در شبان تیره و تار من

دیگر چگونه ماه

اوازهای طرح جاری نورش را

تکرار می کند

بعد از تو من چگونه

این اتش نهفته به جان را

خاموش می کنم؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟

من با امید مهر تو پیوسته زیستم

بعد از تو؟این مباد که بعد از تو نیستم

بعد از تو افتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در اسمان زندگیم مهر و ماه نیست

بعد از من اسمان ابی است

ابی مثل همیشه

ابی

حمید مصدق


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط روشنك |


شمع نيمه مرده
چون بوف بر خرابه دنيا نشسته ايم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ايم

بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج

بي خود اميد بسته و بي جا نشسته ايم

ما را غم خزان و نشاط بهار نيست

اهسته هم چو خار به صحرا نشسته ايم

گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پافتاده ايم نه از پا نشسته ايم

تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را

ما رخت خويش بسته مهيا نشسته ايم

يك دو ز موج حادثه ايمن نبوده ايم

چون ساحليم و بر لب دريا نشسته ايم

از عمر جز ملال نديديم و هم چنان

چشم اميد بسته به فردا نشسته ايم

اتش به جان و خنده به لب بر بساط دهر

چون شمع نيمه مرده چه زيبا نشسته ايم

اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش

كز عالمي بريده و تنها نشسته ايم

تا هم چو ماهتاب بيايي به بام قصر

مانند سايه در دل شب ها نشسته ايم

تا با هزار ناز كني يك نظر به ما

ما يك دل و هزار تمنا نشسته ايم

چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم

سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ايم

فريدون مشيري

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط روشنك |


خاک

من خسته تر از انم

کز عشق سخن گویم

بگذار بگذار

بیارامم

در بستری از خاک

خاک این خاک پاک

شاید شاید که باشد

جایی برای ارمیدن

بگذار بگذار

بیارامم در بستری از این خاک

خاک این خاک پاک

روشنک

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط روشنك |


یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی اخر امد دوستداران را چه شد

اب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسانرا چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر امد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کس بمیدان در نمیاید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش امد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش

از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط روشنك |


حرفهايم گفتني است ايا؟..

حرفهايم گفتنيست ايا؟

يا كه چون بغض

در گلو بايد شكست

اگر از مرگ گويم

بايد ايا كه دهانم را دوخت با فرياد؟

يا كه بر دار كشيد خسته از تكرار را

اگر دلي شكسته است

جايي براي دشنه است؟

اگر نفس بريده است

جايي براي شكوه است؟

حرفهايم گفتنيست ايا؟

يا كه چون بغض در گلو بايد شكست؟...

روشنك

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط روشنك |